بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت .جاريست
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده
با من بمون حرف نگفته دارم ميخوام بازم سر رو شونه ت بذارم نگات بشه مرحم زخم کهنه م تموم بشه شباي انتظارم ميخوام با تو از شب قصه پاشم ميخوام با تو صبح ترانه باشم ميخوام برات از زندگي بخونم توي هوات مثل غزل رها شم
دلم دريا... فقط اين را ندانستم !!! چرا گشتم چنين تنها تر از تنها به هر آبي شدم آتش... به هر آتش شدم آبي به هر آبي شدم ماهي ... به هر ماهي شدم دامي به هر نامحرمي ساقي ... به هر ساقي مي باقي و تو اين را ندانستي !!! چرا گشتم چنين عاصي؟
+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت14:48توسط نازی |
|