![]() |
![]() |
|
| تنها همدمم اشکهایم هستند... |
|
هر شب كه مي شود اين صفحه هاي كاغذ چه بي تاب مي شوند كه ازيادت پر شوند... به اين آسمان شب كه نگاه مي كنم هنوز چندستاره هست كه لايق آسمان تو باشد ، پس سلامم راهمراه ستاره هاي آسمانم برايت مي آورم. خوب من: كاش مي دانستي كه من هرروز سبدخيالم را ازيادتو پر مي كنم . گرچه آن احساسي كه من هزاربار برايش خواهم مرد كمي غبار غم گرفته ، گر چه آن نگاهي كه شبهايم رارنگ مي زد كمي بي رنگ شده، اما هيچ كدام ازاينها برق نگاهت رابرايم خاموش نمي كند. نازنينم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:19 توسط نازی |
|
|
از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را... دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدربی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی. به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد. نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی... تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت... حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است! و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی. لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:0 توسط نازی |
|
|
اکنون من زردترين خزانم ، در فصل نگاهت در پناه نبض خيس پنجره ، غروبش را همراه باش برگهاي مسافر همان قاصدک هايي هستند که مدام بوي دلهره هاي زلال مرا بازگو مي کنند من آمده بودم با آخرين نگاه باد در قلب سرد آسمان از برزخ واژه هاي ناب لبريز شوم و در معبد خيالي اش به تماشاي رقص شعله هاي آتش بنشينم ولي قلندر شب به من نگفت آن سوي ديوار برهوت است جايي که غربت ايستادگي درخت ، باران و گريه را در هم آميخته است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:6 توسط نازی |
|
|
دستهایت تکیه گاهم بود و نیست عشق تو پشت و پناهم بود و نیست حیف! آن وقتی که عاشق شد دلم چیز سبزی در نگاهم بود و نیست عشق این سرمایه بازار دل آب این روی سیاهم بود و نیست یاد آن ایام مشتاقی بخیر عاشقی تنها گناهم بود و نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:50 توسط نازی |
|
|
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
اي کاش مي دونستي دل تخته سياه نيست وقتي که مي آيي اسمت رو روي اون بنويسي و هر وقت دلت خواست بري اسمت رو از روش پاک کني
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 12:11 توسط نازی |
|
|
سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 12:7 توسط نازی |
|
|
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 12:52 توسط نازی |
|
|
شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟ استادش گفت به گندم زار بروو پرخوشترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندمزاربه یاد داشته باش که نمیتوانی به عقب باز گردی تا خوشه بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.. استاد پرسی :آمدی؟و شاگرد با حسرت گفت:هیچ هرچه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری میدیدم به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم استاد گفت:عشق یعنی همین!!! شاگرد پرسید ازدواج یعنی چی؟؟!استاد گفت: به جنگل بروو بلندترین درخت را برایم بیاور ولی بدان که نمیتوانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت استاد گفت:شاگرد را چه شد؟؟! گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم آوردم استاد گفت :ازدواجیعنی همین!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:12 توسط نازی |
|
|
نمی دانم شبی از من حـــــکایت میکنی یا نه ازین گلهای چشـــــــما نم روایت میکنی یا نه شکستی قلب تردم را به قلب سخت خود اما زقلب سنگ خود از خود شکایت میکنی یا نه بر یدی و نپیو ستی به اَیینی کــه خود داری عبور از چشم سر خم را رعایت میکنی یا نه من اَن بیمار عشقم کز پی در مان نمیدا نم شراب اَسا به رگها یم سرایت میکنی یا نه تمام عمر " رهرو " زیر بارانها گذشت اکنون بدین اخلاق بارا نخورده عادت میکنی یا نه ..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:11 توسط نازی |
|
|
رفتی خاطره های تو نشسته تو خیالم! بی تو من اسیر دست آرزو های محالم! یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم ! غیر تو که دور از من دل به هیچ کسی نبستم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:59 توسط نازی |
|
|
میدونی فاصله بین انگشتان برا چیه؟ خوب عزیزم سادست واسه اینکه یه نفر با انگشتاش اونارو پر کنه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:56 توسط نازی |
|
|
من در گوشه ویرانه به تنهایی خود مینگرم و به آبادی تو به زیبایی چشمان سحر خیزت من به تو میبالم که چنین اوج میگیری با وجود همه بی بالی ها در سرم باز عشق تو هست و بس... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 23:6 توسط نازی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 22:43 توسط نازی |
|
![]() من زاده دامان غمم هيچکسم نيست
اي درد بيازار مرا هرچه تواني خوش باش که ميميرم و کس داد رسم نيست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 22:40 توسط نازی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 0:8 توسط نازی |
|
|
.چون افـراد خــوش بـيـن هواپيما ميسازند،افراد بدبين چتر نجات...
يه روز يك دختر زشت از دوست پسرش مي پرسه شباهت من با خورشيد چيه ؟ پسره مي گه : هر دوتاتون نمي شه مستقيم بهتون نگاه كرد
عطر وجودت را براي شفا مي بويم... اي شلغم! ولي سعي کن بهش عادت نکني آخه من هر شب نمي تونم تو خوابت بيام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 21:25 توسط نازی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:48 توسط نازی |
|
|
من و تو به هم نمیرسیم مثل
خورشیدو ماه تن تو خاک بهشت و تن من پر از گناه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:42 توسط نازی |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 0:6 توسط نازی |
|
|
يك شب کنار شمعی، تا صبح دم نشستم او گریه کرد می سوخت، من هم زغم شکستم در آن شب سیه رو، یادم به چشمت افتاد آن مستی نگاهت، بر روی چشمم افتاد آهسته اشکی آمد، پایین ز دیدگانم گویی به شعله آمد، شمع درون جانم
خاموش گشت آنگه، دودی به ناز رقصید از طرح دود آن شمع، در آن سیاهی تار شعری نوشته می شد، آهسته روی دیوار :
هر جا که هستی یارم، باشد خدانگهدار
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 12:27 توسط نازی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حقيقت انسان به آن چه اظهار ميکند نيست
بلکه حقيقت او نهفته در آن چيزي است که از اظهار آن عاجز است بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به ناگفته هايش گوش فرا بسپار.... |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|